
من به عنوان دانشجوی ممتاز از دانشگاه شما فارغ التحصیل میشم اینو به شما قول میدم.ای پی تی آمل آورده شد.با همکلاسیهام صحبت می کنم وتصمیم می گیریم.غصه مدرک زبان منو نخورید.شب شما بخیر باشه. این دقیقا یعنی چی؟؟...
ادامه مطلب
من ظروف یکبار مصرف استفاده نمی کنم. من به باغ وحش نمیروم، زیرا اصولا با نگهداری حیوانات در مکانی به جز حیات وحش(محیط طبیعی زندگی آن ها) مخالفم. من آروز دارم با بالن سفر کنم. دیدن نهنگ های سفید و سیاه و وال ها در آبهای شمالی یکی از آرزوهای خیلی هیجان انگیز برای من است. کمی مطالعه در مورد ستاره ها و سیاره ها xa0و هر آنچه در آسمان شب هست از کارهای لیست آینده من است. یادگرفتن کمی فرانسوی مرا بسیار خوشحال می کند. تاثیر گذاشتن روی انسان های اطراف به من انرزی میدهد ، هر چند تاثیر کوچک باشد. دوست دارم ن...
ادامه مطلب
ویدئوهای اخوان ثالث، شاملو و بسیاری از دیگر روشن ضمیران این مملکت هر کدوم حداکثر 100 هزار بار دیده شدن اما ویدئوی یک مشت مزخرف بی عقل مسخره یک میلیون بار! من اینحا بس دلم تنگ است و هر آهنگی که میشنوم بد آهنگ است. خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟...
ادامه مطلب
چقدر دلم برای همین مکالمه ساده تنگ شده ، این مدل که میبافی دیر میاد بالا، آره میدونم الان هیچی نشده یک کاموا تموم کردم، ولی قشنگ میشه، اره چون کوتاهترم هست اشکال نداره.xa0...
ادامه مطلب
کاش به ما یاد نداده بودند این همه غمگین بودن و پیدا کردن بهانه های غمگین بودن را !...
ادامه مطلب
قسمت آخر سریال این فصل رو که دیدم یک جاییش خیلی دلم خنک شد و واقعا کیف کردم، خیالم راحت شد. وقتی که اون آدمایی که ادای مذهبی ها رو در میاوردن همه به فنا رفتن! آون آتش سبز رو که نشون داد من اصلا یک نفس راحتی کشیدم. حس بدی که از دیدن اون زن وقتی میگفت اعتراف کن با اون حالت خیلی آشنا که بارها تو مملکت خودمون باهاش روبرو شده بودم، خیلی بدم میومد از این دسته حتی بیشتر از رمزی بولتون....
ادامه مطلب
امروز خبر فوت پدر یکی از دوستانم رو شنیدم، از دست دادن پدر بدترین و بی رحمانه ترین کابوس زندگی هر دختریه فکر کنم. وقتی میومدم اینجا همش این ترس رو داشتم که دیگه پدربزرگم رو نبینم که همینطور هم شد، گاهی وقتها فکر می کنم آیا زندگی اینجا ارزشش رو داره که از بابام دور باشم؟...
ادامه مطلب
موسیقی های خوبی پیدا کردم این روزها، گاه در حین کار گوش میکنم مدهوش میشوم و لبخندی بر لب به دو ماه آینده فکر می کنم....
ادامه مطلب
چهار اتاق خوابه، سفید با سقف شیروونی، باز و روشن و آفتابی، یک پیانو در گوشه، مبلمان و وسایل قهوه ای خوشرنگ، شایدم سفید، با همه چیزهای کوچیک رنگی و خوشکل مخصوص به خودم، سه تا بچه، دو تا دختر یه پسر، کارتحقیقی برای من، فنی و تخصصی برای یار، بابام سلامت و خوشحال، داداشها موفق و شاد، خواهر خوشحال و موفق، همه چی خوب، همه چی خوووووووب....
ادامه مطلب
این روزها خوابم بهم ریخته، شبها تا دیر وقت بیدار و صبح ها چرت میزنم! فقط قهوه کارساز هست . کارها هم که داره زیاد میشه، تنهایی هم که سخته. همین دیگه......
ادامه مطلب
این دومین ماه سیاه و سیاه پوشی و صدای ناله و گریه است که با دل خوش و خیالی راحت دارم دور از همه اون همه برنامه های رو اعصاب سپری می کنم!xa0...
ادامه مطلب
یادم رفت چی میخواستم بنویسم!...
ادامه مطلب
دوست دارم تا 5 سال آینده موقعیتمون مشخص و ثابت شده باشه تو یه خونه از این سقف شیبدارها زندگی کنیم که سه تا اتاق خواب داشته باشه، تو یه محله سرسبز تو یه شهر خوشگل و جمع وجور گربه داشته باشم دو تا سفر به حداقل دوتا از شهارهای مورد علاقم تو اروپا : پاریس، برسلونا، ونیز از اون دوچرخه خوشگلا با سبد جلوش، رنگشم سفید دوتا دوست خانوادگی خیلی خوب پیدا کرده باشیم تو دانشگاه مشغول به کار شده باشم پیانو خریده باشم اعتماد به نفسم بیشتر شده باشه خیلی پیر نشده باشم ! xa0...
ادامه مطلب
هیچ آرایشی، هیچ عمل زیبایی و هیچ لباس و مدی نمیتونه شخصیت زشت کسی رو خوشگل کنه....
ادامه مطلب
پخته بودن را دوست دارم از آن جهت که هر حسی می آید بدون شتابزدگی مزه مزه اش می کنم و با ترازوی عقل کمی بالا پایین، بعد بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشم رو راست و صادق به خودم می گویم گیرم که او مادرم است، گیرم که همه این کارهای احمقانه را انجام داده است، لازم نیست او را مثل سابق عزیز بدارم کافیست که کمی دوستش بدارم و فراموشش نکنم، و آن فردا که از فکر کردنش قلبم فشرده می شود؟ اگر آن فردا آمد آن وقت فکری می کنم لازم نیست از امروز نگران آن فردایی باشم که شاید بیاید شاید نه......
ادامه مطلب
این پاسپورت لعنتی که کسی عکس توی آن را نمی تواند بشناسد، که وقتی کسی به عکسش نگاه می کنه میپرسه این تو هستی؟ این پاسپورت لعنتی با اون چهار تا مهر لعنتی توش، این تکه کاغذ بی ارزش که آدم رو از هر چه مناسبت شاد تو زندگی عزیزانش دور می کنه، این بیخودترین مرز های جغرافی که تا آخر عمر روی پیشانی ما نوشته آواره از شهر و دیار، این همه برو و بیا برای تمدید اقامت و ویزا، این همه استرس و درماندگی که ما متحمل میشیم برای این تکه کاغذ بی ارزش، این مسخره ترین اشک هایی که من در ناراحتی ریختم در شادترین شب عزیزا...
ادامه مطلب
این روزها از زمین و زمان دلگیرم، از همه این آرامش و زیبایی های اینجا و مردمش هم دلگیرم. میدوانم که این هم میگذرد و زندگی دوباره عادی میوشد...میدانم....
ادامه مطلب
درخت رو به پنجره اتاقم اینجا اونقدر نرم و ملایم داره پاییزی میشه که هر روز چند xa0دقیقه بهش نگاه می کنم و کیف می کنم، عین نقاشی های رنگ و روغن نوک برگهاش سرخ شده و بالاترهای زرد....
ادامه مطلب
یادم باشد نامه ای به خودم بنویسم !...
ادامه مطلب
تابستان من پر بود از سفر به جاهای خوب، حالا نه لزوما کشورهای مختلف ولی جاهای خوب. استراحت و زندگی آسوده. یکی از شهرهایی که خیلی دوست داشتم رو دیدم. به کشوری که قبلاها تصمیم داشتیم مهاجرت کنیم رفتم و دیدم که بهتر شد که اون نشد. خیلی پر ماجراه بود اما نمیدونم چرا الان انشام نمیاد ....هی میخواستم بنویسم که یادم نره ولی دیگه مثل اینکه گذشت زمانش....
ادامه مطلب