
قسمت آخر سریال این فصل رو که دیدم یک جاییش خیلی دلم خنک شد و واقعا کیف کردم، خیالم راحت شد. وقتی که اون آدمایی که ادای مذهبی ها رو در میاوردن همه به فنا رفتن! آون آتش سبز رو که نشون داد من اصلا یک نفس راحتی کشیدم. حس بدی که از دیدن اون زن وقتی میگفت اعتراف کن با اون حالت خیلی آشنا که بارها تو مملکت خودمون باهاش روبرو شده بودم، خیلی بدم میومد از این دسته حتی بیشتر از رمزی بولتون....
ادامه مطلب
امروز خبر فوت پدر یکی از دوستانم رو شنیدم، از دست دادن پدر بدترین و بی رحمانه ترین کابوس زندگی هر دختریه فکر کنم. وقتی میومدم اینجا همش این ترس رو داشتم که دیگه پدربزرگم رو نبینم که همینطور هم شد، گاهی وقتها فکر می کنم آیا زندگی اینجا ارزشش رو داره که از بابام دور باشم؟...
ادامه مطلب
دوست دارم تا 5 سال آینده موقعیتمون مشخص و ثابت شده باشه تو یه خونه از این سقف شیبدارها زندگی کنیم که سه تا اتاق خواب داشته باشه، تو یه محله سرسبز تو یه شهر خوشگل و جمع وجور گربه داشته باشم دو تا سفر به حداقل دوتا از شهارهای مورد علاقم تو اروپا : پاریس، برسلونا، ونیز از اون دوچرخه خوشگلا با سبد جلوش، رنگشم سفید دوتا دوست خانوادگی خیلی خوب پیدا کرده باشیم تو دانشگاه مشغول به کار شده باشم پیانو خریده باشم اعتماد به نفسم بیشتر شده باشه خیلی پیر نشده باشم ! xa0...
ادامه مطلب
خب این چیزی نبود که سر آن دلگیر شوم از خودم و به خودم تشر بزنم که چرا اینطوری هستی، بعدا که کمی فکر کردم فهمیدم....
ادامه مطلب